X
تبلیغات
یاد شهدا

یاد شهدا
زنده نگاه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست . ( مقام معظم رهبری)
سلام رفقا

آیا می شود برای او که نمی شناسیدش، دعایی نمایید؟

دعایم کنید

دود این شهر مرا از نفس انداخته است

به هوای حرم کرب و بلا محتاجم، محتاجم.....

یا علی

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 14:34 ] [ جامانده ] [ ]



سال 1391 شمسی

سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی

مبارک باد

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 11:22 ] [ جامانده ] [ ]


حسین خرازی وسط معرکه جنگ که آتش شدید دشمن اجازه پیش روی نمی داد،

بچه ها را نگاه کرد. بلند بلند گریه کرد و گفت: می دانید بچه ها، وقتی مجروح ها را جا

می گذاشتیم و پیش می آمدیم و نمی توانستیم کمکشان کنیم، یاد عاشورا افتادم

که امام حسین(ع) به قاسم گفت، به خدا بر عمویت ناگوار است او را بخوانی جوابت ندهد

یا جوابت بدهد و سودی نبخشد دل بچه ها از روضه امام حسین آتش گرفت و با زمزمه

مناجات حرکت کردیم. در مسیر همه با زمزمه مصطفی ردانی پور همراه شدند:

السلام علیک یا وارث محمد حبیب الله  السلام علیک یا وارث علی وصی رسول الله


برچسب‌ها: حسین خرازی, شب عاشورا, حضرت قاسم, امام حسین
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 8:36 ] [ جامانده ] [ ]


هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات کنم و می ترسم که به خانه اش قدم بگذارم.

هنوز خود را آماده پذیرش مطلق او نمی بینم و هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست

مادی وجود دارد . هنوز زیبارویان دلم را تکان می دهند و هنوز دلم در گرو مهر

همسرم می لرزد . هنوز دست از حیات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه نکرده ام.

هنوز مهر زندگی در عروقم می دود و هنوز از همه چیز به کلی نا امید نشده ام.

هنوز فلب و روح خود را یکسره وقف خدا نکرده ام .

شهید مصطفی چمران


برچسب‌ها: وقف, خدا, دل, شهید, چمران, ملاقات, مهرزندگی, مهر همسر, مناجات, قلب, روح
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 19:0 ] [ جامانده ] [ ]

مهدی تماس گرفته بود : (( اگه می تونی سریع تر بیا. اینجاوضع خیلی پیچیده است.))

هرکاری کردم که خودم را به مهدی برسانم، نشد. آتش به حد زیاد بود که به هیچ وجه

اجازه نمی داد. کارم شده بود التماس کردن به مهدی، به او گفتم :((تو را به خدا قسم،

تو را به جان هرکس که دوست داری، بیا خودت رو برسون به ساحل، بیا این طرف.))

گفت:(( احمد تو پاشو بیا اینجا، اگه بتونی بیای دیگه برای همیشه پیش هم هستیم.))

گفتم :(( اینجا آتیش زیاده،نمی تونم، تو بیا))

گفت :(( اگه بدونی اینجا چه جای خوبی شده احمد،پاشو بیا اینجا بچه ها خیلی تنها هستند.))

می دونستم وقتی اینجوری میگه، می خواد عمق فاجعه رو به من بفهمونه، که ای کاش

می رفتم و از زبا بچه ها خبر تیرخوردن و شهادتش رو نمی شنیدم و این حسرت به

دلم نمی ماند.

دلم برایش خیلی تنگ شده . حاضرم هرچیزی را که در دنیا دارم بدهم برای یک لحظه دیدن او.

(شهید) احمد کاظمی


برچسب‌ها: احمد کاظمی, مهدی باکری, آتش, بهشت, آخرین دیدار, اشک, التماس, تنهایی, خاطره, فراق
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 23:46 ] [ جامانده ] [ ]


شهدا چشم انتظار انتخاب ما هستند.

بیعت با رهبری، در آزمایش الهی

فردا جمعه، با وضو در پای

صندوق رأی حاضر

شویم.

یاعلی


برچسب‌ها: شهدا, شهید کاظمی, بیعت, رهبری, وضو, جمعه, انتخابات مجلس
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 20:33 ] [ جامانده ] [ ]


شهدا، چشم انتظار

انتخاب ما هستند


وعده ی ما روز جمعه، تجدید بیعت با رهبری


برچسب‌ها: انتخابات, شهدا, تجدید بیعت, رهبری, چشم انتظار
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 20:22 ] [ جامانده ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی وصیت خود را می نویسم و علم كامل دارم كه در این ماموریت شهادت ، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم انشاالله كه خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار این بندة خطاكار را ببخشند .

وصیت به احسان و آسیه عزیز :

1 ) انشاالله وقتی به سنی رسیدید كه توانستید این وصایا را درك نمائید هر چند روز یكبار این وصیتنامه را بخوانید.

 2 ) شناخت كامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمائید در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمائید و تفكر زیاد نمائید تا به اصول اعتقادی یقین كامل داشته باشید .3 ) احكام اسلامی را (فروع دین ) با تعبد كامل و بطور دقیق و با معنی بجا آورید .

4 ) آشنایی كامل با قرآن كریم كه عزت‌بخش شما در این دنیای سرتا پا گناه خواهد بود داشته و در آیات آن تفكر زیاد بنمائید و با صوت خواندن قرآن را فرا گیرید .

5 ) از راحت طلبی و بدست آوردن روزی بطور ساده دوری نمائید . دائم باید فردی پرتلاش و خستگی ناپذیر باشید .

6 )‌ یقین بدانید تنها اعمال شما كه مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است كه تحت ولایت الهی و رسولش و امامش باشد بنابراین در هر زمان و هر موقعیت همت به اعمالی بگمارید كه مورد تائید رهبری و امامت باشد .

7 ) به كسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلابات اسلامی اهمیت زیاد قائل شوید .

8 ) قدر این انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحكیم مبانی جمهوری اسلامی كوشا باشید و زندگی خودرا صرف تحكیم پایه های این جمهوری قرار دهید .

9 ) به اخلاقیات اسلام اهمیت زیاد قائل شده و آن را كسب و عمل نمائید .

10 ) در جماعات و مراسم به خصوص نماز جمعه ، دعای كمیل و توسل ومجالس بزرگداشت شهداء مرتب شركت نمائید .

11 ) رساله امام را دقیق خوانده و مو به مو عمل نمائید .

12 ) حق مادرتان را نگهدارید و قدرش را بدانید و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تكلیف دانسته و خود را عصای دست ایشان نمائید .

13 ) در زندگیتان همواره آزاده باشید و هیچ چیز غیر از خدا و آنچه خدائی است دل نبندید و بدانید كه دنیا زودگذر و فانی است ، فریب زرق و برق دنیا را نخورید .

14 ) برحذر باشید از وسوسه های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید .

وصیّت به فاطمه :

1 ) می دانم در حق شما مدام ظلم كرده ام و وظیفه ام را بجا نیاورده ام ولی یقین بدان كه خود را بنده ای قاصر و كم كاری میدانم و امید دارم كه حلالم نمائید .

2 ) احسان و آسیه امانتهایی هستند در دست تو و مدام در تربیت اسلامی آنها باید همت گمارید و توجیه و كنترل مواردی كه به آنها وصیت نموده‌ام به عهده شماست .

3 ) از كوچكی آنها را با قرآن آشنا كرده و به كلاس قرائت قرآن بروید .

4 )از كوچكی آنها را در مجالس و مجامع خصوصا نماز جمعه ، دعای كمیل و یادبود شهداء شركت بدهید .

5 ) درآمد یا پولی نداشته و ندارم كه مهریه تان را بدهم انشا ا... كه حلال خواهید كرد .

6 ) مقداری به مهدی مقروضم به شكلی كه برایتان مقدور باشد پرداخت نمائید منتهی فشار مادی بیش از حد به خودتان در این مورد وارد نكنید .

7 ) انشاءالله كه شما و عموم فامیل در یادبود من به یاد شهدای كربلا و امام حسین گریه و عزاداری نمائید و مرتب بیاد بیاورید كه هستی دهنده اوست و باید شكر به مصلحت الهی گفت.

متاسفانه به علت نبودن وقت نتوانستم وصیتم را تمام نمایم از عموم آشنایان و فامیل حلالیت می‌خواهم انشاءالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود .

                                                حمید باکری

منبع: تبیان


برچسب‌ها: شهید باکری, حمید, وصیت نامه, احسان, آسیه, فاطمه, حلالیت, استطاعت
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 16:16 ] [ جامانده ] [ ]
سلام

شرمنده ایم

مدتی سلب توفیق شده بود

خدا توفیق مجدد عنایت نمود، بازگشتیم.

در نظر داریم که تغییرات جدیدی در وبلاگ ایجاد نماییم.

چشم امید به لطف الهی و همسفران دلسوز داریم.

ایمیل جدید ما آماده دریافت نظرات و پیشنهادات شما عزیزان می باشد.

yadee.shohada@Gmail.com

یکی از موضوعات جدید که با همکاری دوستان و خانواده معظم شهدا، در دست تهیه و ارائه می باشد، ایجاد

بانک اطلاعاتی جامع از تصاویر، فیلم، وصیت نامه، دست نوشته و خاطرات شهدا می باشد که با تغییرات جدید

در قالب و محیط وبلاگ، تلاش می شود تا به سرعت بروز رسانی گردد.

در این راستا وبلاگ  یاد شهدا   همکار و هم نفس می پذیرد.

جهت اطلاعات بیشتر و آغاز همکاری، با ایمیل وبلاگ تماس بگیرید.

یا علی

شادی روح شهید احمدی روشن صلوات

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 17:53 ] [ جامانده ] [ ]



مرحوم حاج اسماعیل دولابی می فرمایند: پدري چهار تا بچه را گذاشت توي اتاق و گفت اين‌جا‌ را مرتب كنيد تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده.

از آن‌جا نگاه مي‌كرد مي‌ديد كي چه كار مي‌كند، مي‌نوشت توي يك كاغذي كه بعد حساب و كتاب كند

يكي از بچه‌ها كه گيج بود، حرف پدر يادش رفت. سرش گرم شد به بازي.
يادش رفت كه آقاش گفته خانه را مرتب كنيد

يكي از بچه‌ها كه شرور بود شروع كرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد كه من نمي‌گذارم
كسي اين‌جا را مرتب كند

يكي كه خنگ بود، ترسيد. نشست وسط و شروع كرد گريه و جيغ و داد كه آقا بيا،
بيا ببين اين نمي‌گذارد، مرتب كنيم

اما آنكه زرنگ بود، نگاه كرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب مي‌كرد همه‌جا را
مي‌دانست آقاش دارد توي كاغذ مي‌نويسد
هي نگاه مي‌كرد سمت پرده و مي‌خنديد. دلش هم تنگ نمي‌شد.
مي‌دانست كه آقاش همين ‌جاست
توي دلش هم گاهي مي‌گفت اگر يك دقيقه دير‌تر بيايد باز من كارهاي بهتر مي‌كنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هي مي‌ريخت به هم، هي مي‌ديد اين خوشحال است،
ناراحت نمي‌شود وقتي همه جا را ريخت به هم، آن وقت آقا آمد....

ما كه خنگ بوديم، گريه و زاري كرده بوديم، چيزي گيرمان نيامد. او كه زرنگ بود و خنديده بود،

كلي چيز گيرش آمد

...

.

.
"زرنگ باش. خنگ نباش. گيج نباش"

شرور كه نيستي الحمدلله. گيج و خنگ هم نباش

نگاه كن پشت پرده رد آقا را ببين و كار خوب كن

خانه را مرتب كن، تا آقا بيايد...

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 19:4 ] [ جامانده ] [ ]




۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۰
محمد باقر قالیباف
 
چند روز قبل خبري منتشر شد كه دلهاي ما را لرزاند و دوباره من و امثال من را به ياد شور و حال جبهه ها و ياران شهيدمان انداخت. خبر ها نويد بازگشت پیکر پاک و مطهر سردار بزرگ سپاه اسلام شهید عبدالحسین برونسی پس از بیست و هفت سال به وطن را مي داد.هرچند كه در مورد تعلق پيكر يافته شده به شهيد بزرگوار بحثهايي مطرح است وبه عنوان کسی که محضرآن عزیزبه وصال رسیده را درک کرده ام ‍‍پیگیرحل موضوع هستم و اميدواريم كه زودتر رفع شود، ولي براي ما كه همه شهدا از يك جنس هستند و همه به يك معنا برونسي هستند،اين خبر بهانه اي بود تا دلهايمان را دوباره با ياد همه شهدا و به ويژه همرزم و يار شهيدمان اوستا عبدالحسين برونسي جلا دهيم.
 
براي من كه برونسي را از نزديك مي شناختم، او بزرگترين معلم دوستان و همشهريانش بود. این درس آموخته مکتب عاشورا، به راستي كه استاد مدرسه عشق و جهاد، مرید رهبر و مراد همه ما بود. او که به غمزه مساله آموز صد مدرس بود، برای همه آنهایی که او را می شناختند اسوه کاملی از مجاهدین حقیقی راه خدا بود. مردي كه رهبر معظم انقلاب او را از «عجايب» اين انقلاب ناميد، مردي خودساخته و عصاره فضايل.گویی قسمت این بود که برونسی عزیزمان که در زمان حیاتش الگوی عشق و ارادت به فاطمه (س) و حسین فاطمه (ع) بود، شهادتش نیز رنگ و بوی مدینه و کربلا بگیرد. او که در زمان حیاتش اسوه تمسک به اهل بیت در پاکی و خلوص و مظلومیت بود، با بیست و هفت سال دوری از وطن، سیره ائمه(س) را در غریبی و غربت نیز تداوم بخشید.
 
شايد هيچ نامي به اندازه نام عبدالحسين برازنده او نبود. او براستي مريد و شاگرد برازنده سرور و سالار شهيدان بود و تمام عمر خويش را نيز وقف يك زندگي عاشورايي كرد.بارها گفته ام كه دفاع مقدس عرصه تجاي شور و شعور بود و برونسي مصداق بارزي از آميختگي قابليت هاي نظامي و ايماني استوار به امام(ره) و انقلاب بود.در مورد قابليت او همين بس كه به سرعت به سطح فرماندهي رسيد و به واسطه شجاعت هاي خود چنان وحشتي در دلهاي دشمن انداخت كه  براي‌ سرش‌ جايزه‌ تعيين‌ كرده بودند. در شور و ايمانش نيز همين بس كه رفتارش و گفتارش، تجلي عشق و معرفتي شگرف به خداي متعال بود.به واسطه همين ايمان بود كه زمان و مكان شهادتش را مي دانست و در آستانه عمليات بدر مي گفت "اگر در این عملیات شهید نشدم، در مسلمانی ام شک کنید" .اين شهود حاصل ايماني بود كه باعث مي شد او بگويد: « در هر كار اگر انسان‌ خدا را در نظر بگيرد انحراف‌ ايجاد نمي‌شود.»
 
براي ما كه ادعا مي كنيم جبهه جاي مردان بي ادعا و درخشش انسانهاي الهي و پرورده مكتب حسين(ع) بود، برونسي شاهدي است آشكار تا اين پيامي براي همه نسل ها و عصر ها باشد كه اين انقلاب چه گوهرهايي را در متن خود پرورد و تقديم خط سرخ شهادت نمود. بزرگ مردی كه چنان در پی گمنامی و معامله با خدای خود بود كه گفت دوست ندارد بعد از شهادت، جنازه او پيدا شود. در سايه چنين روحيه هاي خدايي بود كه آن حماسه و شور آفريده شد، حماسه اي كه داستان آن برای تمام تاريخ زنده است.به همين خاطر است كه به تعبير مقام معظم رهبري، انقلاب و نظام اسلامی امروز هر چه دارد مرهون شهید برونسی هاست. آنهایی که بدون هیچ ادعا و چشمداشتی به جبهه رفتند و تا آخرین نفس جنگیدند و در اوج مظلومیت به شهادت رسیدند و حتی پیکر بی جانشان نیز سالها در کنج غربت غریبانه خفته است.
 
به عنوان يكي از دوستان و همرزمان آن شهيد، معتقدم يكي از اصلي ترين وظايف آگاهان به ميراث دفاع مقدس اين است كه امروز نباید به خود اجازه دهیم که برونسی و برونسي ها در وطن خویش نیز غریب باقی بماند. فرهنگی که یادگار بزرگ و گرانقدر شهیدان بزرگی همچون برونسی است. فرهنگ دفاع مقدس که فرهنگ جهاد در راه آرمانها و ارزشهاست، بزرگترین نیاز امروز جامعه در راه رسیدن به آرمانها و اهداف متعالی خویش است. همانگونه که رهبر معظم انقلاب نیز بارها تاکید کرده اند، حرکت در مسیر پیشرفت و عدالت بزرگترین هدف پیش روی ملت ایران است.
 
در این میان هر چند آزمون های دشواری در راه رسیدن به این هدف بزرگ در پیش روی انقلاب و نظام اسلامی وجود دارد، اما بی تردید ملتی که توانسته است هشت سال با دستان خالی در برابر تمام نیروی استکبار مقابله کند باز هم خواهد توانست با آگاهی و شعور بالای خود، کشور را از این دوران سرنوشت ساز به سلامت عبور دهد و جمهوری اسلامی ایران را به عنوان الگوی کارآمدی دین در اداره جامعه بشری به جهانیان معرفی کند.
 
بی تردید، تنها با التزام به فرهنگ جهادی و تلاش و مجاهدت در راه سربلندی و اعتلای انقلاب و نظاممان خواهیم توانست از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده و از بار غربت و  مظلومیت بی پایان برونسی ها بکاهیم. باور قاطع دارم كه خواسته ياران شهيدي چون آن مرد پر از ايمان و شور در موقعيت كنوني، جز حركت در مسير ولايت و جهاد در عرصه هايي چون حوزه اقتصادي نيست.
[ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 22:34 ] [ جامانده ] [ ]
محسن، عاشق و دلداده بود؛ عاشق خدا و دلداده اهل بیت عصمت و طهارت ـ علیهم السلام ـ و ارادت او به حضرت فاطمه زهرا(س) زبانزد دوستان و آشنایان بود. او که در آخرین وداع با مادرش، با برگزاری سوگواری و روضه شهادت حضرت زهرا(س) تأکید کرد که در عملیات «کربلای 5» که رمز آن «یا فاطمة الزهرا» بود، به شهادت رسید.

به گزارش «تابناک»، بسیجی شهید، «محسن چاردولی» در شب‌های آخر زندگی خاکی‌اش در این دنیا، گوشه‌ای از تراوشات ذهنی خود را یادداشت کرده است.

 در این روزها که با ایام فاطمیه و سوگواری زهرای مرضیه(س) گره خورده، بخش‌هایی از دست‌نوشته‌های او را تقدیمتان می‌کنیم:

روی بازگشتن به وطن ندارم، دیگر خجالت می‌کشم برگردم. آخر تا کی این رفتن و بازگشتن باید ادامه یابد؟

نزدیک غروب احساس کردم باید قرآن بخوانم. قرآن را باز کردم، عبارت بود از «اقترب للناس حسابهم ... » اینطور برداشت کردم که مرگ نزدیک است، ولی من خودم را به چیزهای دیگر مشغول کردم، مقداری دیگر خواندم عجیب بود. خیلی عجیب، بعد از آن برای قدم زدن در مقر به راه افتادم.

بیشتر در این مورد فکر می‌کند که بعد از شهادت چه خواهد شد و پیش از آن چه باید بکنم. احساس می‌کنم که خیلی کارها را باید می‌کردم و بکنم که نشده است. تقریبا به این نتیجه رسیده‌ام که مرگ خصوصا شهادت مانند مسافرت است و کسانی آن‌طرف منتظر هستند که با آنها ملاقات خواهیم کرد. مرگ بسیار چیز عجیبی است، هرچند درباره آن تفکر شود، باز عجیبتر می‌شود؛ چیزی است که اصلا راه فراری از آن نیست و در انتظار همه نشسته است و همه باید بمیریم. در این فکر بودم که نواری پر کنم و حرف‌هایم را در آن بزنم.

نماز را به جماعت خواندیم، به چادر که برگشتم بعد از مدتی برادر ثابتی و دو نفر دیگر که جلو بودند، بازگشتند و گفتند: امشب قرار است، عملیات شود و اگر امشب عملیات شود نوبت ماست. دوباره حالت بسیار عجیبی به من دست داد. نمی‌دانم چه خواهد شد! قرار شد، برای شب اول قرعه‌کشی کنیم تا قرعه به نام که بیفتد؛ انشاءالله خداوند کمک کند تا سرافکنده نباشیم.

مسأله اخلاص در عمل، یکی از مهمترین مسائلی است که با آن درگیر هستم. باید در اعمال خود به یاد خدا باشم و سعی کنم اعمال را با توجه به حضور خدا انجام دهم بهتر باشد، ولی این مطلب در نماز به هیچ وجه و خیلی کم جاری می‌گردد.

سه‌شنبه 5 اسفند 1365

صبح متوجه شدیم که شب گذشته عملیات نشده است، چون خط ساکت بود. برادر ثابتی با یکی از برادران جلو رفتند. حدود ساعت 10 حاج منصور با سیدحسن و یکی از بچه‌های امام حسن(ع) به مقر برگشتند. به مسئولان گروهان‌ها گفته شد که افراد خود را برای رفتن به گردان‌ها آماده کنند. ما هم دل در دلمان نبود، با حاج منصور صحبت و قرار شد در موقع کار به گردان‌ها برویم، چون این دسته‌ها تا چند روز دیگر باید در گردان‌ها می‌ماندند. برای ساعتی، حالتی عجیب در مقر حکمفرما بود. آنانی که برای رفتن مشخص شده بودند، خود را آماده می‌کردند و آنها که قرار بود بمانند به آنها کمک می‌کردند، اتوبوس‌ها هم حاضر بودند. اولین دسته که عازم شد، از دسته سیدالشهدا(ع) بود که در حال حرکت بودند. برادر مطلبی هم از کسانی که می‌توانست عکس می‌انداخت و همزمان با آن بلندگو نیز نوار آهنگران را پخش می‌کرد؛ خلاصه بسیار جالب بود و نزدیک اتوبوس‌ها هم غوغا بود.
هر کسی با یکی در حال خداحافظی و توصیه بودند. من هم در حال تماشای بچه‌ها بودم. معلوم نبود کدام یک از اینها در چند روز دیگر به خیل شهدا خواهند پیوست!

بالاخره اتوبوس‌ها راه افتادند و ما نظاره‌گر آنها به چادر برگشتیم. دیگر از شور و شوق چند لحظه قبل خبری نبود و هر کس مشغول کاری شد.

نزدیک غروب برای قدم زدن بیرون رفتم، نزدیک غروب اینجا خیلی جالب است، هر کسی تقریبا مشغول فکر کردن است، دیگر از شلوغی و شیطنت خبری نیست، خیلی از بچه‌ها هستند که سر به بیابان می‌گذارند و در خلوت به تفکر می‌نشینند. بعد از نماز جماعت دعای توسل را خواندیم، خوشا به حال آنان که استفاده می‌برند. بعد از شام که آبگوشت بود، مقداری نشسته و صحبت کردیم و من به فکر فرو رفتم.

تا به حال هر وقت خواب دیده‌ام که به حمام رفته‌ام، بعد از مدتی به عملیات رفتم. دیشب هم خواب دیدم که به حمام رفتم و در حال لباس پوشیدن برای یک لحظه، شهید ابوفاضلی به من نگاه می‌کرد. حسن حبیب‌نژاد خواب دیده است که بصره فتح و صدام اعلام شکست نموده است و در ضمن در همان عملیات شهید شده است.
چندین بار از خداوند خواسته‌ام اگر عمر ما در طاعت سپری خواهد شد، طولانی، وگرنه کوتاه نماید و در پایان به همه شهادت را نصیب گرداند. مسأله اخلاص در دوستی‌ها، یکی از مسائلی است که باید برای تمام بچه مسلمان‌ها مطرح و جا بیفتد.

انتظار داشتم دیشب چیزی را خواب ببینم ولی اتفاقی نیفتاد. برای عملیات چفیه اضافی و شمع برداشتم. قرار شد که حدود ساعت ... به گردان حبیب بروم؛ امیدوارم که خداوند کمک کند و بتوانم از این عملیات استفاده کامل را ببرم.

شنبه 9 اسفند 1365
[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 9:48 ] [ جامانده ] [ ]
1)هوالباقی :هرچه می‌گفتی چیزی دیگر جواب می‌داد. غیر ممکن بود مثل همه صریح وساده و همه فهم حرف بزند. بعد از عملیات بود، سراغ یکی از دوستان را از اوگرفتم چون احتمال می‌دادم که مجروح شده باشد،گفتم: «راستی فلانی کجاست؟» گفت بردنش «هوالشافی.» شستم خبردار شد که چیزیش شده و بردنش بیمارستان. بعد پرسیدم: «حال و روزش چطوره؟» گفت: «هوالباقی.» می‌خواست بگوید که وضعش خیلی وخیم است و مانده بودم بخندم یا گریه کنم.

2) صدام، جارو برقیه : صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالتخارج شود، جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند. مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند. فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید. منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی» اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو قربانی هم   دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید! او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم.

3) آفتابه مهاجم :بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.  برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا. باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است. موقع  دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید. *به نقل از غلامرضا دعایی

4) محاسن بغل دستی : ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا من ارجوه لکل خیر» را می خواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما توجیه نبودند، توضیح می داد که وقتی به عبارت “یا ذوالجلال و الاکرام “رسیدید، که در ادامه آن جمله “حرّم شیبتی علی النار ” می آید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر را به چپ و راست تکان دهید. هنوز حرف حاجی تمام نشده ، یک بچه های تخس بسیجی از انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت ،چه کار کند؟ برادر روحانی هم که اصولا در جواب نمی ماند گفت: محاسن بغل دستی اش را بگیرد .چاره ای نیست، فعلا دوتایی استفاده کنند تا بعد!

5) راهکاری برای نجات از ملخ ها :در جبهه غرب روی تپه ای مستقر بودیم. ملخ ها زاد و ولد داشتند و همه را به ستوه آورده بودند. هر کجا را که پا می گذاشتی پر از ملخ بود. حتی داخل چکمه و پوتین ها و پاچه شلوار و ... خلاصه هر کجا که راهی می یافتند وارد می شدند، ظاهراً چاره نبود جز آن که به شهر برویم و چند جوجه خریده و با خود به منطقه بیاوریم. همین کار را هم کردیم. جوجه ها آنقدر ملخ خورده بودند که شکم هایشان باد کرده بود. تازه داشتیم از شر ملخ ها تا حدودی خلاص می شدیم که سر و کله چند گربه در آن حوالی پیدا شده و در کمین جوجه ها نشسته بودند، و حالا مشکل ما دو تا شده بود.  (علی اصغر باقری- یزد -سایت ساجد )

6) اين‌طوري لو رفت : دو تا از بچه‌هاي گردان، غولي را همراه خودشان آورده بودند و‌ هاي هاي مي‌خنديدند. گفتم: «اين كيه؟» گفتند: «عراقي» گفتم: «چطوري اسيرش كرديد؟» مي‌خنديدند. گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي‌ها آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود!» اينطوري لو رفته بود. بچه‌ها هنوز مي‌خنديدند. 

[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 18:57 ] [ جامانده ] [ ]
سرویس جامعه جهان - در ۱۵ دی ماه سال ۱۳۵۹ نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با پشتیبانی زرهی ارتش جمهوری اسلامی تک گسترده ای را علیه متجاوزان بعثی در منطقه عملیاتی هویزه اجرا کردند که با پیروزی غیرمنتظره ای همراه بود. روز بعد ارتش بعثی با اجرای پاتکی سنگین موفق شد نیروهای سپاه را در محاصره گرفته و به بازپس گیری مناطق آزاد شده در روز بعد بپردازد. در این بین قوای پاسدار به فرماندهی فرمانده وقت سپاه هویزه، دانشجوی شهید سیدمحمدحسین علم الهدی به مقاومتی جانانه علیه تیپ زرهی ارتش بعث دست زد اما به علت فقدان پشتیبانی و کمبود مهمات، مدافعان و شخص شهید علم الهدی پس از دفاعی جانانه، مظلومانه به شهادت رسیدند و حماسه هویزه را آفریدند. 

بنابر آنچه شاهدان زنده جنگ روایت می کنند، ارتش مزدور بعث پس از شهادت این دلاوران، خوی ددمنشانه خود را یک بار دیگر نشان داده و با چندین عراده تانک، از روی ابدان مطهر این شهیدان عبور کرده و آنها را قطعه قطعه کردند. پیکر های مطهر این شهیدان ماه ها بعد، پس از بازپس گیری مناطق اشغالی، تفحص گردید و در همان محل درگیری به خاک سپرده شد. امروز مزار این شهیدان گلگون کفن زیارتگاه هزاران هزار زائر است.
                                     

رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه‌ای در اسفندماه سال 1375 در دیداری با دهها هزار نفر از مردم قهرمان دشت آزادگان در مزار شهدای هویزه داشتند، این سرزمین را یکی از معجزات بزرگ الهی نامیدند و بیان داشتند: «خدای بزرگوار را و پروردگار عظیم کریم رحیم را شکر گزاریم که به ما آنقدری فرصت داد و عمر داد که یکی از معجزات بزرگ الهی در تاریخ را به چشم خودمان مشاهده کنیم.

در همین بیابانی که امروز ما جمع شده‌ایم، یک روزی جمعی از بهترین جوانان و پاکیزه ‌ترین عناصر مؤمن و خالص و صالح ما با غربت به خاک افتادند و شربت شهادت را نوشیدند. آنروز کسی گمان نمی‌کرد که به این زودی این شهدای عزیز و غریب اینطور جاه و جلال معنوی پیدا کنند و مردم از راههای دور و نزدیک برای زیارتشان بیایند. امروز گنبد و بارگاه و دستگاه معنوی این شهیدان وسیله‌ای برای توجه به قدرت لایزال پروردگار عالم است.»
                                                          

اما شهید علم الهدی در نامه ای به خواهرش سه سال قبل از شهادتش، اینگونه می نویسد: « ما تمام تلاشمان و ناراحتی هامان و رنج ها و حتی نوع احساسهامان در اینست که بهتر زندگی کنیم به جای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا؟ زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلا چرا زندگی کنیم؟ و به اینها توجه نداریم، چرا که نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم از لجن مصرف بدون تولید، از لجن زندگی خلاصه شده در مادیات و تمام نیروهای خلاق و نبوغ های سرشار را در وسیله خلاصه کردن.

خواهش می کنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنی «مردم خوابند وقتی که مردن متنبه می شوند، بیدار می شوند» که حدس می زنم این جمله زیبا از فاطمه(س)آن الگوی نمونه شاهد اسوه در همه زمان ها برای همه نسلها و همه دختران و مادران تاریخ، آن چهره زنده که جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمی دانیم و او که باید در لحظه های زندگی در تصمیم ها در انتخاب ها در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم.

نتایجی که من از این جمله گرفته ام به شما ارائه می دهم چه بسا که شما فکر کنید و به نتایج عمیق تری دست یابید.

مردم خوابند؛ کسی که خواب است از وقایعی که در اطرافش اتفاق می افتد بی خبر است. کسی که خواب است از خود نیز بی خبر ست. اگر دشمن داشته باشد بسادگی می تواند او را از بین ببرد یا در دام بیندازد. هنگامیکه خورشید که مظهر نور است و روشنایی طلوع کرد انسان از خواب بیدار می شود. چه کسی متنبه می شود، بیزار می شود، پشیمان می شود بعد از آن که بیدار شد؟
کسی که می فهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود داشته، سرمایه های عظیمی خدا به او عطا کرده و آنها را راکد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده، همانند آب راکدی که می گندد و بوی بد می دهد و در ثانی کار از کار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست.

هدف او (الله) از آفرینش انسان تکامل بسوی اوست و سرمایه های مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف بکار بریم، اما... چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن می کنیم و در گورستان فراموشی رها می کنیم و به قول قرآن زندگی مان کافرانه می شود.

آیه ۳۱ اعراف این آیه بسیار عمیق و زیبا و رسا است خطاب به بنی اسرائیل (همان قومی که پیامبر ما را به آنها تشبیه می کند) متاع و زینت دنیا را حرام نکردیم بر مردم بلکه اینها وسیله است برای مردم با ایمان و اینها فقط در دنیاست و البته در آخرت بهتر از این ها را به مردم با ایمان خواهیم داد. 

حال پس از گذشت سی و اندی سال از زمان نگارش این نامه، مجال مناسبی است تا بیندیشیم در پاسخ این نامه چه می توان گفت؟ 
[ سه شنبه چهاردهم دی 1389 ] [ 19:56 ] [ جامانده ] [ ]

در بخشي از خاطرات احسان رجبي در يكصد و شصت و پنجمين شب خاطره حوزه هنري آمده است: وقتي جنگ شروع شد، من چهارده ساله بودم؛ دلم مي‌خواست به همراه بچه‌‌هاي محله در جبهه حضور پيدا كنم اما برادر بزرگم مانع رفتنم مي‌شد تا اينكه يك سال گذشت و برادر و خانواده رضايت دادند به جبهه بروم.

حضور من در جبهه، مصادف بود با عمليات والفجر مقدماتي؛‌ ‌در آن جا من به عنوان نيروي ساده مشغول شدم. خوب يادم هست كه قبل از اعزام نخستين فرمانده ما «مهدي جاويدي»، با ما اتمام حجت كرد؛ تا شايد افراد كم سن و سالي مثل من اگر ترديدي دارند پشيمان شوند و برگردند سر درس و زندگي خودشان يا اين كه نيروهاي زبده را شناسايي كند.

فرمانده همه را به صف كرد و خيلي جدي گفت «ببينيد عزيزان من! جبهه جنگ،‌ به اين سادگي كه شما تصور مي‌كنيد نيست. آنجا جنگ واقعيه،‌ توپ و تير و تانك و آتيشه، دست و پا قطع شدن داره، سر پريدن داره و ...»؛ فرمانده هر چه گفت هيچكس خم به ابرو نياورد و كوچكترين خدشه‌اي به عزم و اراده‌اش وارد نشد. از آن به بعد هر جا عملياتي بود خودم را مي‌رساندم.

نخستين خاطره‌ام را از عكس «شهيد اميني» شروع مي‌كنم؛ در كربلاي 5 گفته بودند منطقه حساس است و به هر قيمتي شده بايد خط و خاكريز حفظ شود. در چنين شرايط خطرناكي من و [شهيد] جان‌بزرگي و [شهيد] فلاحت‌پور تصميم گرفتيم براي تهيه عكس و فيلم به آن جا برويم.

اول به قرارگاه تاكتيكي رفتيم، عليرغم توصيه فرماندهان مبني بر نرفتن و صرف نظر كردن، ‌تصميم گرفتيم به هر قيمتي شده خودمان را به خط مقدم برسانيم تا رشادت و ايستادگي بچه‌ها را به تصوير بكشيم. بالاخره منتظر مانديم تا يك «پي ام پي» آمد و سوار شديم و به دل آتش زديم، مسير سخت و دشوار بود. دشمن با تمام توان و امكانات به ميدان آمده بود تا منطقه از دست داده را پس بگيرد.

انفجارهاي پي در پي از دريچه منشور «پي ام پي» ديده مي‌شد، زمين مي‌لرزيد و انفجارها تعادل ماشين آهني را برهم مي‌زد. اگر با تويوتا آمده بوديم كه ديگر پايمان به خط نمي‌رسيد. در يك قدمي مرگ و شهادت بوديم و نفس‌‌ها در سينه حبس شده بود و ذكر مي‌گفتيم و استغفار مي‌كرديم. خودمان را دربست به خدا سپرده بوديم.

به جايي رسيديم كه ديگر امكان جلو رفتن نبود. گفتند «ديگه اين آخر خطه! پياده شيد» با دلهره پياده شديم. جايي را نمي‌شناختيم سراغ «شاه حسيني»را گرفتيم. كمي جلوتر بود. به سمت سنگر و محور مربوطه رفتيم. خمپاره همچنان مي‌آمد و مرتب مجروح به عقب منتقل مي‌شد. از چيزي كه خبر نبود، نيروهاي تازه نفس بود.

خيال مي‌كرديم يك لشكر و گردان پشت خط داريم؛ ولي به بچه‌ها كه رسيديم با تعجب ديديم تمام آدم‌ها با خود ما روي هم مي‌شويم 20 نفر! ديديم با اين وضعيت كمبود نيرو نمي‌شود فقط عكس و فيلم گرفت. بايد آستين بالا زد و كمك كرد. اين جا بود كه آقا سعيد به طور خودجوش مديريت صحنه عكاسي را به دست گرفت و گفت «يه دوربين نوبتي بچرخه فيلمبرداري كنه، ‌بقيه بچه‌‌ها كمك كنند» چاره‌اي نبود بايد مسلح مي‌شديم و مي‌جنگيديم.

شاه حسيني، فرمانده خط آدم عجيبي بود؛‌ بيشتر از همه خطر مي‌كرد و دائم سركشي مي‌كرد و به بچه‌ها روحيه مي‌داد. آن روز از صبح تا ساعت 5 بعداز ظهر درگير بودند؛ بعد كم كم آتش سبك شد- حدود 10 دقيقه - ديدم سعيد آمد و گفت «اولاً از فيلم و عكس غافل نشيد! در ثاني سريع شروع كنيد به سنگر كندن و جان پناه درست كردن، اين آرام شدن موقتي، ‌آرامش قبل از طوفان است».

شروع كرديم به كندن سنگر به اصطلاح روباهي كه گودي آن تا زير زانو بود؛ مشغول كار بوديم كه ديديم فرمانده «اميني» و «اسفندياري» آمدند و رفتند بالاي خاكريز سنگر ما نشستند، ‌مشغول بررسي منطقه و محور شدند. بالاي خاكريز سنگر ما نشستند ، مشغول بررسي منطقه و محور شدند. شنيديم كه پور احمد گفت «ببين چه جهنمي يه....!» ‌اميني گفت «ولي جهنمش قشنگه!»

هر لحظه منتظر اتفاقي بوديم. باطري دوربين فيلمبرداري تمام شده بود. نگران شديم، حجم آتش و انفجار لحظه به لحظه شديدتر مي‌شد.

با انفجار خمپاره 82 كنار بچه‌ها يك مرتبه همه جا زير و رو شد، آن لحظه دنيا جلوي چشمم تاريك شد. همه جا را سياه مي‌ديدم؛ سعيد با نگراني تكانم داد و بعد براي اينكه شوك بدهد محكم به پشتم زد، صدايي شنيدم كه مي‌گفت «زنده‌اي؟» كمي كه دود و غبار پراكنده شد به خودم آمدم و ديدم هر كس يك طرفي افتاده در حال جان دادن است.

سعيد داد زد «گوني بياريد رو شهيد بكشيم»‌؛ يك لحظه خانواده‌اش آمد جلوي چشمم، انگار صداي وجدانم بود كه نهيب مي‌زد، ‌«دوربين رو بردار عكس بگير....» به دنبال دوربين گشتم زير خاك بود! گوشه‌ بند آن را گرفتم و از زير خاك كشيدم بيرون، ‌لنزش را تميز كردم و بدون دقت، ‌در واقع چشم بسته از چهره آرام شهيد «اميني» عكس گرفتم.

اينكه عكس اينگونه واضح و شفاف از آب در آمد، عنايت و لطف خدا بود و وجود آن گوهرهاي نابي كه به خدا و ائمه(ع) متصل بودند.

*دهباشي را مي‌ديدم كه در حال جان دادن با «نايش»‌ ذكر مي‌گفت

دومين خاطره از سه راهي شهادت، قضيه آتش گرفتن ماشين «حاجي بخشي»‌ است؛ آن وقتي كه موشك كاتيوشا به ماشين خورد، دو جانباز صندلي عقب نشسته بودند و حاج بخشي و دهباشي هم جلو، به محض انفجار و آتش گرفتن ماشين، ‌موج انفجار حاج بخشي را به بيرون پرتاب كرد و بقيه درآتش سوختند.

به خاطر شدت حرارت شعله‌ها نزديك شدن به آن ممكن نبود و تلاش براي نجات آن‌ها به جايي نرسيد از من در آن لحظه جز عكس گرفتن كاري ساخته نبود. عكس و سند جنايت دشمن متجاوزي كه بايد در تاريخ مي‌ماند و نسل آينده بر مظلوميت و حقانيت ملت ما گواهي مي‌داد.

دهباشي را مي‌ديدم كه در حال جان دادن با «نايش»‌ ذكر مي‌گفت و حاج بخشي دو دستي بر سرش مي‌زد و يا حسين مي‌گفت.

*«‌امشب من ماهي رو مي‌خورم و فردا اين ماهي منو!»

در قضيه خليج و درگيري با ناو آمريكايي، بچه‌ها رزم جانانه‌اي با آن‌ها داشتند كه متأسفانه خوب پوشش خبري داده نشد. بچه‌ها چنان درسي به آنها دادند كه تا ابد فراموش نخواهند كرد.

در آن واقعه 4فروند هليكوپترشان را زدند؛ آمريكايي‌ها اول منكر شدند و بعد گفتند «دو تا گشت هوايي به هم خوردند و يكي نقص فني پيدا كرد و چهارمي را ايراني‌ها زدند»؛ در آن مصاف رو در رو، «مهدوي» و «بيژن توسلي» ‌شركت داشتند كه ماجراي آن در فيلم 6 قسمتي تحت عنوان «ستاره‌هاي آسمان گمنامي» در سال 71 از تلويزيون پخش شد.

خاطره قشنگي از شهيد توسلي و مادرش دارم،‌ پس از شهادت او براي تهيه قسمت‌هايي از فيلم به خانه‌ آن‌ها در «تنگستان» دزفول رفتيم، مادرش تعريف مي‌كرد كه بيژن معمولاً دير به منزل مي‌‌‌آمد و هر وقت هم كه مي‌‌آمد چون خيلي ماهي دوست داشت برايش ماهي سرخ مي‌كردم.

روز آخر هم كه شنيدم پسرم داره مي‌ياد خونه، رفتم ماهي تهيه كردم تا برايش سرخ كنم. مادر مي‌گفت: به بيژن گفتم «خسته نباشي، برات ماهي درست كردم» بيژن هم تبسمي كرد و گفت «‌امشب من ماهي رو مي‌خورم و فردا اين ماهي منو مي‌خوره!؟»

مادر مي‌گفت «من متوجه حرفش نشدم؛ همان شب، عمليات شد و 11 نفر با آمريكايي‌ها درگير شدند. 3نفر اسير شدند و 8 نفر در آب‌هاي خليج فارس،‌ طعمه كوسه و ماهي شدند! كه بيژن يكي از آنها بود.

Share/Save/Bookmark
[ چهارشنبه هشتم دی 1389 ] [ 16:12 ] [ جامانده ] [ ]


وصيت نامه شهيد حميد رشيدي
...آيا مردم چنين پنداشته اند كه به صرف اينكه گفته اند ايمان آورده ايم رهاشان كنند و بر اين دعوي امتحانشان نكنند؟
اي كسانيكه ايمان آورده ايد جهت چيست كه براي جهاد در راه خدا به خاك زمين دل بسته ايد؟آيا راضي به زندگي دنيا عوض حيات آخرت شديد به متاع دنيا در پيش عالم آخرت اندك و ناچيز است.پس ار عرض سلام بر حسب وظيفه اي كه مي باشد چند سطري به عنوان وصيت مي نويسد البته وصيت نامه شهيد همه مانند بهترين نوشتجات عرف است و چيز تازه اي براي نوشتن ندارم بنده با عقيده كامل بدين راه قدم گذاشته و به كمال آگاهي آن را دنبال كرده ام.از آنجا كه دنيا محل امتحان است و در اين چند روز زندگي كه به لحظه اي مي ماند انسان به بوته آزمايش گذاشته مي شود.اگر بخواهيم عاقبتمان سعادتمندانه باشد بايد از اين آزمايش سرافراز بيرون آئيم با هم موجب سرافرازي خود و هم خداوند باشيم كه خداوند به بندگان پاكش مباهات مي كند و خوشا به حال شهيدان كه مي فرمايند بالاتر از هر چيزي، چيزي مگر اينكه كسي به مسلخ عشق رفته و شهيد شود كه بالاتر از آن چيزي نيست.برادران و خواهران خدا را شكر كنيد كه در اين عمري كه خدا گرفته ايد شاهد چنين تحويل عظيمي بوديد. قدر اين انقلاب را بدانيد و از آن مراقبت كنيد و به متاع قليل دنيا دل نبنديد كه شما را منحرف و بر زمين مي زند .
قانون اساسي و نظام اين جمهوري كه گفته و خواسته شهيدان، نگهداري و پاسداري از آن بوده را سبك نشماريم و گرامي بداريد واقعاً شرم دارد كه اين شهدا را ببنيم و ولي مدافع اين انقلاب نباشيم .اگر خود را آماده كرده ايم بايد بدانيم كه آخرت خود را فروخته ايم واگر در اين دنيا قدري پايبند به د?ن خود بوديم، بهره را در آخر خواهيم بود و اگر دين نداريم لااقل بايد آزادمرد بود ... اين بنده در طول عمر خود نتوانستم هيچ خدمتي انجام دهم و در اعمال خودم عمل مثبتي نديدم و فقط كوله باري از گناه بر دوش دارم كه مي دانم فقط شهادت در راه او اگر مقبول گردد مي تواند اين گناهان را بشويد و اميد داشتم كه در طول اين زندگي بتوانم هرچقدر كم و كوچك خدمتي كنيم تا لااقل كمي از وظيفه اي كه به دوش داريم و وظيفه هر انساني اگر بخواهد آزاد باشد و سعادتمند ياري دين است انجام داده باشم اما افسوس كه خود را خيلي بدهكار مي بينم و واقعاً در جا زده ايم و حال كه خود در صف مجاهدين في سبيل الله جا زده ام مي خواهم خداوند به آبروي اين سلحشوران نظر خودش را از ما راضي گرداند و از او مي خواهم مرگم را شهادت راه خودش قرار دهد ... چند خواسته دارم كه مي خواهم اگر ممكن بود رعايت شود اگر خداوند ما را قبول كرد و مهر بازگشت نزد هيچ خواسته اي از دولت و مردم نداشته باشند.....دوم صبر پيشه كنند و طريق حضرت زينب (س) را پيشه كنندو سوم اينكه از دوستان به خصوص دوستان نزديك مي خواهم ... از كسانيكه با آنان رابطه داشته ام حلاليت بطلبند...
[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 19:6 ] [ جامانده ] [ ]







ای دوست به حنجر شهیدان صلوات / بر قامت بی سر شهیدان صلوات
[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 16:5 ] [ جامانده ] [ ]


آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد

گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد

[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 18:12 ] [ جامانده ] [ ]

وصيت نامه شهيد محمدرضا لولاچيان


بسم الله الرحمن الرحيم
وصيتنامه اينجانب محمدرضا لولاچيان فرزند محمود به شماره شناسنامه 2142 مسلمان و شيعه اثني عشري و منتظر ظهور حضرت مهدي (عج) انشا الله پروردگارا، كريما، رحيما، اي محبوب محبان، اي معشوق عاشقان اي غوث مستغيثان اي پناه بي پناهان، اي درمان دردمندان اي سرمايه و غناي مستمندان اي اميد اميدواران اي نجات گمراهان اي روشني دل عارفان، اي فروغ قلب خالصان، اي امين شاكران ، كدام جستجوگر به جستجويت برخاست و نااميد از جستجو بازگشت و كدام عاشق دلباخته به درگاه لطفت آمد و به وصال تو نرسيد؟ آنانكه در اين درياي خروشان حيات به جستجويت برخاستند تو را يافتند و آنانكه به عشق ديدارت با پاي دل به سويت آمدند با ديده جان به ديدارت شتافتند. عارفان عاشق در تمام مسير حيات چشم به هم زدني از او غفلت نكردند و لحظه اي بي ياد تو به سر نبردند و يار و ياوري جز تو نگرفتند و به كسي به غير تو تكيه نكردند. و روي به سرايي جز سراي تو و كويي جز كوي عشق تو نياوردند. اي خدا، اي پروردگار عالميان من به خويشتن ظلم كرده ام اي آقاي من اي مولاي من از تو مي خواهم به عزتت كه بدي رفتار و كردارم جلوي اجابت دعايم را نگيرد و رسوا نكني مرا به آنچه از اسرار پنهاني من اطلاع داري و شتاب نكني در عقوبتم براي رفتار و اعمال زشتي كه در خلوت انجام مي دادم و خدايا به عزتت سوگند كه در تمامي احوال نسبت به من مهربان باش و در تمام امور بر من عطوفت فرما. اي معبود من در حالي كه به درگاهت آمده ام كه درباره ات كوتاهي كرده و بر خود زياده روي نموده و عذرخواه و پشيمان و دل شكسته و پوزش جو و آمرزش طلب و بازگشت كنان و به گناه خويش اقرار و اذعان و اعتراف دارم.
خدايا عذرم را بپذير و به سخت پشيمانيم رحم كن و از بند سخت گناهانم رهاييم ده. خداوندا به راه بندگيم بدار و از زشتي ها دورم كن، به حسنات اخلاقي و صفات الهيم بياراي و قلبم را به نورت روشن كن شرار عشقت را در دلم بيفروز سينه ام را بسوزان و محبتت را نصيبم كن و شر بدترين دشمن يعني هواي نفس را از ميدان زندگيم دور فرما.
از آن لحظه كه گام هاي خود را براي حضور در جبهه برداشتم خود را براي هرگونه تقديري از جانب او آماده كرده ام و از خودش خواستم كه قدرت شكرگزاري در قبال هرگونه اتفاقي را به من عطا كند. از همين هنگام دلم را به خدا مي سپارم و از او مي خواهم مرا در هر گونه امتحاني سربلند و سرافراز بيرون آورد. بي خبران و بي هدفان بدانند جبهه رفتن امثال ما اگر مكرر هم باشد وظيفه شرعي زيرا تبعيت و اطاعت از مرجع تقليد مي باشد لذا اگر انجام نشود حتماً فرداي قيامت مواخذه خواهيم شد آن مقدس ماب هاييكه هيچ عقيده به انقلاب و امام و اين مردم و رزمندگان ندارند قدري به خود آيند و از چاه ظلمت و خودخواهي و حسد بيرون آينده كه فردا پشيمان خواهند شد.
اي امام عزيز اي اميد همه مستضعفان جهان تا زمانيكه حتي يك بسيجي مخلص باشد دست از ياري تو برداشته نخواهد شد اي ملت بزرگ امام و رزمندگان را دعا كنيد و از اطاعت اين مرد خسته نشويد خدا نياورد آن روزي را كه امام در بين ما نباشد پس بايد بخواهيم كه خدا تا انقلاب جهاني حضرت مهدي (عج) ايشان را براي رهبري ملت نگهداري فرمايد.
اي خانواده عزيز:
تنها توصيه ايكه داشتم اين است كه هركار را كه مورد رضاي خداست انجام دهيد مبادا طبق هواي نفس عملي كنيد تا لحظه اي كه عمر داريد از آموختن علم غفلت نكنيد هر علمي كه ما را به خدا نزديك كند مخصوصاً علم دين و مذهب همانطوريكه آرزوي من بود و به حمدالله در آن راه قرار گرفتم.
در مورد محل دفن هرچه صلاح مي دانيد انجام دهيد آرزويم اين است كه با همان لباس رزم دفن شوم.
در خاتمه هربدي كه از من ديديد به خوبي خودتان ببخشيد و از هركه مرا مي شناسد حلاليت بطلبيد و اگر قرضي داشتم كه خودم فراموش كردم آن را بدهيد. از پولي كه در صندوق قرض الحسنه دارم چهارهزارتومان نذر كردم صدقه بدهيد يك سال روزه و دوماه نماز براي من انجام دهيد و بقيه را به جبهه ها كمك كنيد.
از همه دوستان و اقوام التماس دعا دارم و از همه مي خواهم براي اين بنده مذنب طلب مغفرت كنند.
9/3/65

[ سه شنبه هجدهم آبان 1389 ] [ 13:39 ] [ جامانده ] [ ]
 
[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 15:34 ] [ جامانده ] [ ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ در راستای عمل به فرمایشات مقام معظم رهبری، مبنی بر لزوم زنده نگاه داشتن یاد شهدا فعالیت می نماید .

این وبلاگ در حال حاضر درحال ایجاد بانک اطلاعاتی جامع از تصاویر، فیلم، وصیت نامه، دست نوشته و خاطرات شهدا می باشد و چشم امید به یاری و مساعدت خانواده معظم شهدا دارد.

چنانچه امکان پذیر باشد، هر نوع عکس، فیلم، خاطره، وصیت نامه، دست نوشته و ... از شهدای خود را برای ایمیل ما به آدرس yadee.shohada@gmail.com ارسال فرمایید. در صورت عدم دسترسی یا عدم امکان ارسال از طریق ایمیل، با تلفن ما به شماره 5397081-0938 تماس بگیرید تا جهت دریافت آثار شهدا و ثبت آن در وبلاگ، حضوراً خدمتتان برسیم.

با تشکر
امکانات وب


خبر خبر